|
من و داداشی
نمي گويم فراموشم مکن هرگـزولي گاهي به ياد آوررفيقي را که مي دانی نخواهي رفت از يادش
|
روز تولدﹺت شد و نیستم کنارتو . . عشقم تولدت مبارک
عزیز دلم دوست داشتم واست سنگ تموم بذارم...دوست داشتم باهم بودیم و امروز رو برات رویایی ترین و بهترین روز زندگیت میساختم...دوست داشتم....همونطور که پارسال دوست داشتم خیلی کارها واسه تولدت انجام بدم امسال هم روز تولدت برام یه دغدغه بود که شاید از دو ماه قبل به فکرش بودم که چیکار کنم..که بهت نشون بدم به یادتم و هنوز ذره ای از علاقم بهت کم نشده....حتی بیشترم شده...اره بیشتر شده...مطمئن باش با دوری و بی خبری فراموشت نمیکنم...ازت متنفر نمیشم...بی تفاوت نمیشم...و تو همیشه برای من همونی هستی که از قبل بودی...هر وقت اومدم اینجا برات بنویسم ازت به عنوان داداشی یاد کردم...اما امروز...میخوام یه جور دیگه صدات کنم...میخوام بگم عشق من...عزیزم...هستی من...زندگی من...قربونت برم...کسی که شدی پادشاه قلبم و هیچکس دیگه ای نمیتونه جات رو پر کنه...کسی که شدی همه ی فکر و زندگی من...کسی که تصویرت و نگاهت همیشه جلو چشممه و از یادم نمیره...گل قشنگم...دوستت دارم...و هیچوقت ذره ای از این عشقم بهت کم نیمشه [ جمعه ۱۳۸۸/۸/٢٩ ] [ ۱٠:٥۱ ق.ظ ] [ R....Tanha ]
[ نظرات () ]
وقتی تقویم عشقم رو ورق میزنم هر روزی یه خاطره ای برام داره و یاداور یه خاطره تلخ یا شیرینﹺ... تقویم عشق من یه دفتر مادی با یه سالنامه و ازین حرفها نیست...یه فایل تو کامپیوترمم نیست...اون تو یه جای امنﹺ...یه جایی که هیچوقت reset نمیشه ...گزینه delete نداره ... خلاصه که پاک شدنش غیر ممکنه...اگه گفتی کجا؟ذهنم؟نه نه!ذهن آدم که خیلی چیزهارو به فراموشی میسپاره....تازه تو سن بالا هم ممکنه آلزایمر بگیره...چی؟آره...درست حدس زدی...قلبم...قلب ادم بهترین جا برای حفظ خاطره هاست...چی؟کسی دیگه جاشو پر کنه؟نه...اصلا...حتی اگر یه روزی کسی بیاد و بخواد تو قلب آدم جای بگیره بازم خاطراتی که تو قلبته از بین نمیره...این موندگاری مشروط به یه چیزه....اونم اینکه واقعا خاطراتت تو قلبت باشه و با قلبت مانوس شده باشه ....اونی که فراموش میشه تو ذهن آدمهاست....حالا بگذریم.... یکی از برگهای تقویم عشقم که خیلی برام مهمه مربوط میشه به دیروز....5 آبان...این تاریخ یاداور اولین ملاقات من و داداشی بعد از یکسال و یکماه و 12 روز اشناییﹺ....البته ما قبلش یکبار همدیگه رو دیدیم...در حدی که من فقط از جلوی داداشی رد شدم!!!یعنی نتونستم برم پیشش بشینم و بحرفیم!اصلا آمادگیشو نداشتم!خیلیم خجالت میکشیدم پارسال وقتی برای اولین بار کنار داداشی نشستم حس فوق العاده عجیبی داشتم...خودمو رو ابرا احساس میکردم...حسابی قاطی کرده بودم...پاهام میلرزید و ....کلا ماجرای قرار گذاشتنمونم خیلی اتفاقی و ناخواسته بود!دوست نداشتم اون لحظه ها تموم شه...دوست داشتم کنارم بمونه واسه همیشه...حتی روم نمیشد درست نگاش کنم...اخر ازش خواستم چشماشو ببنده!اما خب دزدکی نگاش میکردم دیگه!اخه دلم میلرزید...وای خدایا چه لحظه های خوبی بود...لحظه هایی که واسه اولین و اخرین بار بود...دیدار اول و اخر...دیگه بعد از اون هیچوقت همدیگه رو ندیدیم دیروز از صبح قلبم درد میکرد و وقتی داشتم از خونه بیرون میرفتم مامان گفت چرا گریه میکنی؟چرا اشک تو چشمات جمع شده؟گفتم پارسال یه همچین روزی داداشی رو دیدم...مامان حالم خیلی بده...گفت دختر برو به فکر درست باش...منم عصبانی شدم و گفتم : پی نوشت 1: تولد امام رضا(ع) رو به همتون تبریک میگم...انشاالله هرکی هر حاجتی داره بهش برسه و مراد دلش رو بگیره... پی نوشت 2 : ببخشید بی سرو ته و نامنظم نوشتم...اصلا تمرکز درست و حسابی ندارم دیگه!هنگ کردم! پی نوشت 3 :دوستون دارم دوستای گلم...مواظب خودتون باشین....منو سر نمازاتون دعا کنین...یادتون نره ها...خدانگهدار
[ چهارشنبه ۱۳۸۸/۸/٦ ] [ ۸:٢۳ ب.ظ ] [ R....Tanha ]
[ نظرات () ]
**دیگه اس ام اس بازیا و تلفنا از طرف اون ادامه داشت و خیلی راحت ابراز علاقه میکرد اما من یه بارم نتونستم.... یه حس عجیبی بود این کتمان علاقم...من نمیتونستم این حس و این رابطه رو به کسی بگم و از کسی راهنمایی و همدلی بخوام اخر یه روز دل و زدم به دریا...اون روز تو آموزشگاه بودم میخواست با دوستاش بره جمکران زنگ زد که خداحافظی کنه. میگفت: تو هم میای؟اگه میای دوستامو میپیچونم 2تایی با ماشین بریم!!!!!!منم در کمال تعجب گفتم:آره حتما میام!فقط باید برم خونمون یه چادر سفید حریر گل گلی سر کنم بریم !!! کلی حرف زدیم کلی خندیدیم تا اخر دیگه طاقت نیووردم گفتم:داداشی یه چیزی میگم تو هیچی نگو بعدم گوشیو قطع کنیم گفت باشه کلی با خودم کلنجار رفتم و گفتم خیلی دوستت دارم(نامرد گوشیو قطع نکرد و بازم ادامه داد روز به روز بیشتر عاشقش میشدم و دلتنگیم بیشتر میشد...ای خدا آخه حکمتش چی بود...؟؟؟ یه شب ازش خواستم که از خودشو خانوادش بیشتر برام بگه اونم از زندگی گذشتش واسم گفت از اتفاقهای سختی که واسش افتاده از اینکه چه جوری بوده و حالا چه جوری شده... قربونش برم همه زندگیشو با اس ام اس تعریف کرد....خیلی با حوصله از بچگیش تعریف کرد تا همین الانش ... شاید هر کس دیگه ای جای من بود از ادامه رابطه پشیمون میشد یا اعتمادشو از دست میداد یا...داداشی چیز بدی نگفت اما خب یه سری از زندگیش چیزایی بود که به مزاج 99% ادما خوش نمیاد.اما من عاشق صداقتش شدم.عاشقش شدم واسه اینکه اسیر و دربنداین دنیا نیست. عاشقش شدم واسه اینکه زیر بار این همه مشکلات و مسئولیت شونه خالی نکرده و مثل یه مرد ایستاده دیگه نزدیکای امتحانات ترم دوم پیش دانشگاهیم بود و اونم کم کم امتحاناتش شروع شده بود منم صبح تا شب درس میخوندم(خدایی از 4 فروردین تا 2 روز مونده به کنکور خودمو کشتم اما نتیجش اونقدری زحمت کشیدم نشد . بازم خداروشکر حتما حکمتی بوده)ما همچنان به sms بازیهای شبونمون ادامه میدادیم....یه شب از فرط خستگی دیگه نرفتم رو تختم و کف اتاق دراز کشیده بودم و داشتم از دختری که شبیه عشقولیه داداشی و تو حوزه امتحانی میبینمش میگفتم که دیدم به به پدر محترم داره منو میبینه گفتم داشتم ساعت میذاشتم **ادامه دارد** پی نوشت١ :خسته شدم!دیگه بریدم...بابا اخه افسردگی که شاخ و دم نداره!دیگه حوصله هیچکی و هیچ چیز رو ندارم!زندگیم بی برنامه شده و رو هواست...همه فکر میکنن من خیلی آدم شاد و بی غمی هستم!خب دوس ندارم غم و غصم رو تو جمع دوستام ببرم و هی انرژی منفی بدم!اینجا هم که مینویسم واسه اینه که یکم سبک شم!درسته که گاهی با سمیه یا خاله هام و...درد و دل میکنم ولی نمیشه که همش بشم آینه دق!بالاخره هرکسی واسه خودش دغدغه هایی داره!همیشه سنگ صبور همه بودم و حتی در اوج ناراحتی هام سعی کردم واسه دوستام همزبون و سنگ صبور خوبی باشم اما خودم تنهام...واسم دعا کنین...من دارم خورد میشم.... پی نوشت ٢ :ای خـــــــــــــــــدااااااااااااااااا پی نوشت ٣ : راستی به مامانم گفتم...گفتم که عاشقم...از داداشی واسش گفتم پی نوشت ۴: ببخشید خیلی حرف زدم و سرتون رو درد اوردم...دوستون دارم دوستای خوبم...اگه بهتون سر نمیزنم...یا کم میام...از رو بیمعرفتی نیست...میدونم که درکم میکنین [ پنجشنبه ۱۳۸۸/٧/۳٠ ] [ ۱٢:٢٦ ق.ظ ] [ R....Tanha ]
[ نظرات () ]
دیروز روز عجیب قریبی بود...از اول صبح بد اوردم!شب قبلش دیر خوابیدم و کلی استرس داشتم که صبح بتونم زود بیدار شم تا دیر به کلاس نرسم....ساعت 8 انقلاب داشتم و 9:40 هم شیمی معدنی...گرچه انتظار میرفت مثل کلاسای دیگه هفته اول تشکیل نشه اما خب واسم مهمه که جلسه اول سر کلاس حاضر باشم...خلاصه که ساعت 3 خوابیدم و ساعت 5 بیدار شدم!چشمتون روز بد نبینه خیلی حالم بد بود...حالتهای مسمومیت داشتم(برای رعایت حال دوستان از توضیح کامل وضعیتم خودداری میکنم اما همچنان در شوک به سر میبردم و تا 4 صبح نتونستم بخوابم و فقط داشتم فکر میکردم که چرا؟؟؟؟؟چرا اینجوری شد؟چرا کسی که گوشی رو زده به من SMS داده؟اخه خدایا چرا اینجوری شد؟شوک بدی بود برام!خدایا چرا تا میام به وضعیتم عادت کنم دوباره یه اتفاقی میفته و بهمم میریزه...؟؟؟؟خدایا خودت به خیر بگذرون....خداجون تنهام نذار.... پی نوشت 1: روز عجیب و سختی برام بود...همه چی یه هم پیچیده بود پی نوشت ٢: دوروزه تنهای تنهام!تنهاییم خیلی سخته ها
پی نوشت٣: دوست جونای گلم وبلاگ جدیدمم لینک کنین بی زحمت!ممنون!بعضی پستها مشترکه!مثل همین پست!(کار بی معنییه؟میدونم اما یه دلیل شخصی داره!زیاد بهش فکر نکنین!)راستی تصمیم گرفتم ازین به بعد جواب کامنتهاتون رو به قول رها تو همون کامنتدونی بدم!میگم اگر نظرم بدین بد نیستااااا!راه دوری نمیره!دوستون دارم [ جمعه ۱۳۸۸/٧/۱٠ ] [ ٧:۱٢ ب.ظ ] [ R....Tanha ]
[ نظرات () ]
*روزها میگذشت و من برای سلامتی داداشیم دعا میکردم...اون روزها واقعا برام مثل برادر واقعیم بود...و من از خدا سلامتی داداشیم رو میخواستم.....* از اونجایی که تا حالا با هیچ پسری رابطه ای نداشتم قصد نداشتم هیچ وقت بهش زنگ بزنم اما یه حسی بهم میگفت این با همه فرق داره... دیگه میشناختمش...یعنی عمده ی اخلاقهاش اومده بود دستم و به این رسیده بودم که ذات پاکی داره و خیلی دلش پاکه...اما میدونستم نباید وابسته شم و بهش دل ببندم و اون برام مثل یه داداشیه....حدودا یه ماهی نتونستیم با هم بچتیم و فقط off میذاشتیم گفت که خالش میخواد پسرشو بفرسته لندن میخوان داداشی رو هم باهاش بفرستن دیگه دیوونگیم بیشتر شد تو این مدت یکی دو باری زنگیدم اما نحرفیدم میخواستم صداشو بشنوم.یه بارم دوستم زنگید یه جورایی میخواست پیشنهاد دوستی بده دوستم گفت سلام من ستاره ام داداشی گفت خوب هستی که هستی. خیلی خشن و سرد برخورد کرد و خورد تو ذوق دوستم که من کلی با این حرکت داداشی حال کردم! ستاره گفت : وااا نوبرشو اوورده!فکر کرده چه خبره!چه به خودش گرفتا!این دیگه کیه!!ادم قحطیه که این داداشیت شده!!؟؟ منم یه لبخند رضایت بخش از ته دلم زدم و هیچی نگفتم!تو دلمم قند اب میشد و کلی خوشحال بودم!!! اواخر فروردین (اوج خر خونی واسه کنکور) یه شب باهم چتیدیم وکلی جیغ و سوت و هورا و خوشحالی واسه اینکه برگشته.حالش خیلی خوبه و ایران میمونه. ابراز دلتنگی میکردیم و یه حس عجیبی بود این کتمان علاقم...من نمیتونستم این حس و این رابطه رو به کسی بگم و از کسی راهنمایی و همدلی بخوام *ادامه دارد....* پی نوشت1 :چرا چپ چپ نگام میکنین پی نوشت 2 : راستی اینجا خبرهای جدیدی داره میشه!سر بزنین... [ سهشنبه ۱۳۸۸/٧/٧ ] [ ۱:٠٩ ب.ظ ] [ R....Tanha ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |