من و داداشی
نمي گويم فراموشم مکن هرگـزولي گاهي به ياد آوررفيقي را که مي دانی نخواهي رفت از يادش 
قالب وبلاگ

روز تولدت شد و نیستم  کنارتو
کاشکی میشد که جونمو هدیه بدم برای تو
درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم
بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم
میخوامبرات تو رویاهام جشن تولد بگیرم
از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عکس بگیرم      
من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون
چراغونی جشنمون، ستاره های کهکشون
به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم
هر چی غم و غصه داری یک شبه آتیش بزنم
تو غمهات و فوت بکنی منم ستاره بیارم
اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم
کهکشون وستاره هاش دریا و موج و ماهیاش
بیابونا و برکه هاش بارون و قطره قطره هاش
با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک
بال فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک
عاشقتو یه قلب بی قرار وکوچک
فقط می خوان بهت بگن

.

. 

  عشقم تولدت مبارک 

 

 

عزیز دلم دوست داشتم واست سنگ تموم بذارم...دوست داشتم باهم بودیم و امروز رو برات رویایی ترین و بهترین روز زندگیت میساختم...دوست داشتم....همونطور که پارسال دوست داشتم خیلی کارها واسه تولدت انجام بدم امسال هم روز تولدت برام  یه دغدغه بود که شاید از دو ماه قبل به فکرش بودم که چیکار کنم..که بهت نشون بدم به یادتم و هنوز ذره ای از علاقم بهت کم نشده....حتی بیشترم شده...اره بیشتر شده...مطمئن باش با دوری و بی خبری فراموشت نمیکنم...ازت متنفر نمیشم...بی تفاوت نمیشم...و تو همیشه برای من همونی هستی که از قبل بودی...هر وقت اومدم اینجا برات بنویسم ازت به عنوان داداشی یاد کردم...اما امروز...میخوام یه جور دیگه صدات کنم...میخوام بگم عشق من...عزیزم...هستی من...زندگی من...قربونت برم...کسی که شدی پادشاه قلبم و هیچکس دیگه ای نمیتونه جات رو پر کنه...کسی که شدی همه ی فکر و زندگی من...کسی که تصویرت و نگاهت همیشه جلو چشممه و از یادم نمیره...گل قشنگم...دوستت دارم...و هیچوقت ذره ای از این عشقم بهت کم نیمشه...شاید خیلی ها بگن ای بابا تو نمیخوای بیخیال شی؟مگه ادم قحطیه؟مگه حتما باید بهت بگه نمیخوادتت یا بزنه تو گوشت که بیخیال شی؟؟؟ اینجور حرفها رو خیلی شنیدم بازم در جوابشون سکوت میکنم و میخندم....اخه منکه کاری با تو ندارم...منکه مزاحمت نمیشم....من فقط میام اینجا و از عشقم میگم...از احساسم...از دلتنگیم...بیخیالم نمیشمزبان...تا اخر عمر عاشقت میمونم  و به عشقم میبالمخیال باطل...این کمترین حق منه...بگذریم....از دو ماه پیش دنبال این بودم که چی بنویسم واسه تولدت؟چیکار کنم؟کلی اهنگهای مخصوص تولد رو زیر و رو کردم...تا اخرم سارا گفت این اهنگ رو واست بذاریم...دیشب تا صبح یه لحظه ام نخوابیدم و همش فکرم مشغول بود...گیج بودم....همه چیزهایی که میخواستم بنویسم رو یادم رفت ...تا بالاخره  تصمیم گرفتم شروع کنم به نوشتن چند خطی واسه تو از حرف دلم...نمیدونی امروز چقدر خوشحال بودم...از  صبح هی از ته دلم دعا میکردم که خدایا این گل دوست داشتنی رو به تمام هدفهای خوب و ارزوهای خیرش برسونpraying...خدایا به تو میسپرمش...تویی که همیشه پشتیبان  و همراهش بودی...گلم برات ارزوی سلامتی و موفقیت در تمام مراحل زندگی میکنم و امیدوارم رنگ غم رو تو زندگیت نبینی و همیشه هرجا که هستی خوشبخت باشی و در اسایش و ارامش واقعی زندگی کنی....بیشتر از این وقتت رو نمیگیرم...ببخشید سرتو درد آوردم....دوستت دارمقلب...مواظب خودت باشماچ...به امید دیدار....


[ جمعه ۱۳۸۸/۸/٢٩ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ] [ R....Tanha ] [ نظرات () ]

وقتی تقویم عشقم رو ورق میزنم هر روزی یه خاطره ای برام داره و یاداور یه خاطره تلخ یا شیرین...

تقویم عشق من یه دفتر مادی با یه سالنامه و ازین حرفها نیست...یه فایل تو کامپیوترمم نیست...اون تو یه جای امن...یه جایی که هیچوقت reset   نمیشه ...گزینه delete  نداره ... خلاصه که پاک شدنش غیر ممکنه...اگه گفتی کجا؟ذهنم؟نه نه!ذهن آدم که خیلی چیزهارو به فراموشی میسپاره....تازه تو سن بالا هم ممکنه آلزایمر بگیره...چی؟آره...درست حدس زدی...قلبم...قلب ادم بهترین جا برای حفظ خاطره هاست...چی؟کسی دیگه جاشو پر کنه؟نه...اصلا...حتی اگر یه روزی کسی بیاد و بخواد تو قلب آدم جای بگیره بازم خاطراتی که تو قلبته از بین نمیره...این  موندگاری مشروط به یه چیزه....اونم اینکه واقعا خاطراتت تو قلبت باشه و با قلبت مانوس شده باشه ....اونی که فراموش میشه تو ذهن آدمهاست....حالا بگذریم....

یکی از برگهای تقویم عشقم که خیلی برام مهمه مربوط میشه به دیروز....5 آبان...این تاریخ یاداور اولین ملاقات من و داداشی بعد از یکسال و یکماه و 12 روز اشنایی....البته ما  قبلش یکبار همدیگه رو دیدیم...در حدی که من فقط از جلوی داداشی رد شدم!!!یعنی نتونستم برم پیشش بشینم و بحرفیم!اصلا آمادگیشو نداشتم!خیلیم خجالت میکشیدمخجالت!اون روز 13 مهر 87 بود...وای خدا داشتم از استرس میمردم...نمیدونستم چیکار کنم!حس عجیبی بود!حالا بگذریم...نمیخوام راجب اونروز خیلی توضیح بدم...توضیحات مفصل بمونه وقتی تو "قشنگترین اشتباه زندگیم" به این قسمت رسیدم کامل میگم!

پارسال وقتی برای اولین بار کنار داداشی نشستم حس فوق العاده عجیبی داشتم...خودمو رو ابرا احساس میکردم...حسابی قاطی کرده بودم...پاهام میلرزید و ....کلا ماجرای  قرار گذاشتنمونم خیلی اتفاقی و ناخواسته بود!دوست نداشتم اون لحظه ها تموم شه...دوست داشتم کنارم بمونه واسه همیشه...حتی روم نمیشد درست نگاش کنم...اخر ازش خواستم چشماشو ببنده!اما خب دزدکی نگاش میکردم دیگه!اخه دلم میلرزید...وای خدایا چه لحظه های خوبی بود...لحظه هایی که واسه اولین و اخرین بار بود...دیدار اول و اخر...دیگه بعد از اون هیچوقت همدیگه رو ندیدیمناراحت

دیروز از صبح قلبم درد میکرد و وقتی داشتم از خونه بیرون میرفتم مامان گفت چرا گریه میکنی؟چرا اشک تو چشمات جمع شده؟گفتم  پارسال یه همچین روزی داداشی رو دیدم...مامان حالم خیلی بده...گفت دختر برو به فکر درست باش...منم عصبانی شدم و گفتم :عصبانیمامان از تو دیگه انتظار نداشتم...مامانم  دلداریم داد و گفت اشکال نداره...هرچی قسمتت باشه...با غصه که درست نمیشه...بسپر دست خدا...ظهر وقتی از دانشگاه برمیگشتم ... وقتی رسیدم به اونجایی که پارسال با داداشی نشسته بودیم و جای خالیش رو حس کردم ناخودآگاه بغضم ترکید...وقتی یاد خنده های نمکیش و حرفهای اون روز افتادم....یهو سرم گیج رفت و افتادم...سریع حالم جا اومد و نشستم و خودمو جمع و جور کردم...کسی اونجا نبود یهو دوستم اومد وقتی منو دید ترسید...گفت چته؟رنگت چرا مثل گچ شده؟منم بیصدا اشک میریختم و صدام در نمیومد...خلاصه که به زور آب قند و اینها من تا تهران اومدم ولی حالم خیلی بد بود...وقتی رسیدم خونه اینقدر ضعف داشتم و داغون بودم که بردنم دکتر و رفتم زیر سرم...مامان میدونست چی شده....هیچی نگفت فقط نگام میکرد...منم ناخودآگاه اشکم سرازیر شده بود و گریه میکردم...سرمم که تموم شد رفتیم خونه مادربزرگم... مادر بزرگم شام دعوت کرده بود تولد خواهرمم بود...مادربزرگمم گفت خب بیاین اینجا...ما هم بندو بساط و کیک و اینها خریدیم رفتیم...طبق معمول باید میخندیدم و نشون میدادم که من آدم شادی هستم...دوقلوهای داییمم از سر و کولم بالا میرفتن و گیر داده بودن بیا با ما بازی(6 سالشونه.به من میگن عمه جوننیشخند)...من و داداشی بهشون میگفتیم پت و مت... ایندفعه بخاطر سارا خوشحال بودم چون اونم خوشحال بود ....گرچه فهمیده بود حالم واسه چی بده اما من تمام تلاشمو میکردم تا فکر کنه چیزیم نیست و دلخور نشه...وقتی کادو رو بهش دادم کلی ذوق کرد و پرید بغلم ....ازینکه خوشحالش کردم کلی خوشحال شدم....پارسال داداشی میگفت بیا بریم یه چیز واسش بخریم...من دوست دارم بهش کادو بدم...گیر داده بودااا....کلی سر این موضوع گفتیم و خندیدیم...داداشی کاش تو هم بودی....همیشه همه جا هر لحظه جای خالیتو تو زندگیم حس میکنم...داداشی خیلی بیمعرفتی...میدونی دارم چی میکشم اما به روی خودت نمیاری...داداشی دوستت دارمقلب...برگرد کنارم واسه همیشه....من منتظرت میمونم...بغلقلب

پی نوشت 1: تولد امام رضا(ع) رو به همتون تبریک میگم...انشاالله هرکی هر حاجتی داره  بهش برسه و مراد دلش رو بگیره...

پی نوشت 2 : ببخشید بی سرو ته و نامنظم نوشتم...اصلا تمرکز درست و حسابی ندارم دیگه!هنگ کردم!هیپنوتیزم

پی نوشت 3 :دوستون دارم دوستای گلم...مواظب خودتون باشین....منو سر نمازاتون دعا کنین...یادتون نره ها...خدانگهداربای بای

[ چهارشنبه ۱۳۸۸/۸/٦ ] [ ۸:٢۳ ‎ب.ظ ] [ R....Tanha ] [ نظرات () ]

**دیگه اس ام اس بازیا و تلفنا از طرف اون ادامه داشت و خیلی راحت ابراز علاقه میکرد اما من یه بارم نتونستم.... افسوس

یه حس عجیبی بود این کتمان علاقم...من نمیتونستم این حس و این رابطه رو به کسی بگم و از کسی راهنمایی و همدلی بخوام خجالتاما بهترین دوستم خدای مهربونم بود که هیچوقت بهم نگفت وقت واسه شنیدن حرفات ندارم! هیچوقت از رو خصومت شخصی چوب لای چرخم نذاشت و همیشه بهم یه لبخند مهربون زد...شعر نمیگم...واقعا لبخندش رو حس میکردم...دست نوازشش رو سرم رو حس میکردم...خدایا قربونت برم که همیشه پیشمی...بغل دوست دارم خدای بزرگ و مهربونم.... {#emotions_dlg.e11}خداجونم عاشقتم....{#emotions_dlg.e11}**

اخر یه روز دل و زدم به دریا...اون روز تو آموزشگاه بودم میخواست با دوستاش بره جمکران زنگ زد که خداحافظی کنه. میگفت: تو هم میای؟اگه میای دوستامو میپیچونم 2تایی با ماشین بریم!!!!!!منم در کمال تعجب گفتم:آره حتما میام!فقط باید برم خونمون یه چادر سفید حریر گل گلی سر کنم بریم  !!! کلی حرف زدیم کلی خندیدیم تا اخر دیگه طاقت نیووردم گفتم:داداشی  یه چیزی میگم تو هیچی نگو بعدم گوشیو قطع کنیم گفت باشه کلی با خودم کلنجار رفتم و گفتم خیلی دوستت دارم(نامرد گوشیو قطع نکرد و بازم ادامه دادابروکه منم خیلی دوستت دارم و چه عجب تو هم یه بار گفتی و فکر نمیکردم اصلا بهم علاقه داشته باشی و.....)دیگه یخم باز شد از اون به بعد راحتتر ابراز دلتنگیو ابراز علاقه میکردم....خلاصه که روزهامون به همین منوال میگذشت و اس ام اس بازیو تلفنا ادامه داشت...روز به روز علاقمون به هم بیشتر میشد..اون برام یه برادر بود و منم مثل یه خواهر واقعی براش  بودم..یه روز من اموزشگاه بودم.جمعه بود با بچه ها رفته بودیم درس بخونیمتصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com .داداشی ساعت 8 صبح زنگ زد تا حدودای ١٢:30 حرف زدیم دیگه درس خوندن از یادم رفته بود...اخر سمانه صداش در اومد که بابا گوشی سوخت این حرفای شما تموم نشد؟حالا جالب اینجا بود که تو کل این مدت داداشی به من میگفت تو حرف بزن من میگفتم تو حرف بزن.اصلا انگاری زبون ما دوتا رو بسته بودن.میگفت هروقت باهات صحبت میکنم انگار لال میشم...دوست دارم تو برام حرف بزنی...

روز به روز بیشتر عاشقش میشدم و دلتنگیم بیشتر میشد...ای خدا آخه حکمتش چی بود...؟؟؟تصاویر متحرک ، یاهو ، زیباسازی وبلاگ ، بهاربیست             www.bahar-20.com

یه شب ازش خواستم که از خودشو خانوادش بیشتر برام بگه اونم از  زندگی گذشتش واسم گفت از اتفاقهای سختی که واسش افتاده از اینکه چه جوری بوده و حالا چه جوری شده... قربونش برم همه زندگیشو با اس ام اس تعریف کرد....خیلی با حوصله از بچگیش تعریف کرد تا همین الانش ... شاید هر کس دیگه ای جای من بود از ادامه رابطه پشیمون میشد یا اعتمادشو از دست میداد یا...داداشی چیز بدی نگفت اما خب  یه سری از زندگیش چیزایی بود که به مزاج 99% ادما خوش نمیاد.اما من عاشق صداقتش شدم.عاشقش شدم واسه اینکه اسیر و دربنداین دنیا نیست. عاشقش شدم واسه اینکه زیر بار این همه مشکلات و مسئولیت شونه خالی نکرده و مثل یه مرد ایستاده. واسه اینکه تو این دنیای پر از دروغ و دغل و نامردی واقعا یه مرده.منکه بهش میگم بزرگ مرد کوچک!وقتی 9 سالش بوده و خواهرش 3-4 ساله پدر مادرش از هم جدا میشن و پدرش بچه ها رو به مادرشون میده و رهاشون میکنه به امان خداتصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com...داداشی میگفت :بنده خدا مامانم تو این دنیای گرگ دوتا بچه رو به دندون گرفته و از شیراز اومده کرج و ما رو با هزار زحمت به اینجا رسونده ....میگفت از بچگی کار کرده...نجاریتعجب...از بچگی با ادمای بزرگتر از خودش میپریده و...هیچ وقت نه از دوران کودکیش چیزی فهمیده نه نوجوونی و نه حالا که جوونه.افسوس ..میگفت همینم خداروشکرpraying...اینم سرنوشت منه دیگه...میگفت من ادم شیطونی بودم و خیلی اهل دین و نماز و اینا نبودم( نه اینکه آدم بدی باشه هامشغول تلفن) اما یه روز  که داشتم خواهرم رو از دست میدادم یهو مامانم داد زد:یا امـــام زمـــــان....همون لحظه دلم لرزید و از اون به بعد آدم شدمnot worthy ...دیگه نمازمو سر وقت میخوندم و ماهی چند بار رو حتما میرم جمکران و هرچی دارم از امام زمان دارمقلب ...میگفت طاقت یه لحظه اشک و ناراحتی مادرم و خواهرم رو ندارم...نه اینکه خواهرش رو لوس کنه هااا...سر مسائل تربیتی اینقدر قشنگ و منطقی رفتار میکرد که من انگشت به دهن میموندم...واقعا ادم فوق العاده ای بود....میگفت بخاطر مریضیش  یکسال نتونسته سر امتحاناتش بره....یک سالم که اصلا مدرسه نرفته ....واسه همینم ترمی واحدی میخوند....رشته ریاضی فیزیک...درسشم خیلی خوب بود...میگفت میخواد عمران دانشگاه شریف قبول شهتصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com....انشاالله که میشه ....خلاصه که اگر بخوام همه مشکلات و جزئیاتش رو بگم خیلی طولانی و غم انگیز میشه...خلاصه....زندگی من به همین منوال میگذشت و روز به روز بیشتر بهش علاقمند میشدم اما از اونجایی که مطمئن بودم هیچوقت بهش نمیرسم حتی الامکان سعی میکردم احساساتمو کنترل کنم و از وابستگی بیش از حد جلوگیری کنم...اما خب دل که این چیزا حالیش نمیشه وقتی عاشق میشه فقط  معشوقشو میخواد...بعد از گذشت حدودا 9-10 ماه اون هنوز منو ندیده بود و همچنان طالب  دیدن عکس من اما من عکسی بهش نشون ندادم البته یکی دو باری که خواستم عکسمو بذارم رو ایدیم تا نیم  نگاهی بکنه موفق نشد چون یا کامپیوترش ویروسی بود یا مسنجرش خراب بود و عکس منو نشون نمیداد...hee hee 

دیگه نزدیکای امتحانات ترم دوم پیش دانشگاهیم بود و اونم کم کم امتحاناتش شروع شده بود منم صبح تا شب درس میخوندم(خدایی از 4 فروردین تا 2 روز مونده به کنکور خودمو کشتم اما نتیجش اونقدری زحمت کشیدم نشد . بازم خداروشکر حتما حکمتی بوده)ما همچنان به  sms بازیهای شبونمون ادامه میدادیم....یه شب از فرط خستگی  دیگه نرفتم رو تختم و کف اتاق دراز کشیده بودم و داشتم از دختری که شبیه عشقولیه داداشی و تو حوزه امتحانی میبینمش میگفتم که دیدم به به پدر محترم داره منو میبینه نگرانکه نصفه شبی sms  میدم هل کردم گفتم دارم ساعت میذارم بابایی  یه نگاه عاقل اندر سفیه کرد و گفتابرو:میدونم خسته نباشی (اخ که این خسته نباشی از صدتا حرف واسم سنگینتر بود)در همین حین یک جلسه سرﱠی و سریع با مادر محترمه در اتاق مجاور برگزار شد که بنده بعدا مطلع شدم...دیگه داشتم اخرین sms  رو میدادم که گوشیو گذاشتم زیر بالشتم  سرمو بلند کردم دیدم به به گل بود به سبزه نیز اراسته شد....مادر محترمه در چهارچوب در اتاق ایستاده و  از اون نگاههای خشانت بار میکنه.خودمو زدم به بیخیالی و گرفتم بخوابم که ...اخ اخ چشمتون روز بد نبینه.مادر عزیز بنده گفت:گوشیتو بده!!!!!!!bring it onمنتظر

گفتم داشتم ساعت میذاشتمدروغگو(اصولا اینجور وقتا استعداد ادما واسه خالی بندی و پیچش کور میشه چه برسه به من که کلا  تو این مورد کم استعدادم...)گفت:من بیدارت میکنم.کی میخوای بیدار شی؟؟؟تصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.comگوشیو خاموش کردم در کمال احترام تقدیم کردم.مامان گفت:چرا خاموش میکنی؟گفتم همینجوری..دروغگو!!!(اونم تو دلش گفت : اره جون عمت.خودتی!!!متفکر)گوشی منم که  همیشه  silent بعد چند دقیقه دیدم صدای زنگ گوشیم اومدتعجب...نگو که بله...خانواده محترم گوشیو از حالت silent خارج کرده و این زنگ تماسم واسه اینکه من جواب داداشیو ندادم ایشونم هی میزنگه که ببینه چرا از من خبری نشد؟!؟!نگران .....من دیگه داشتم سکته میکردم....مثل بید میلرزیدماسترس....خدا خدا میکردم که اتفاقی نیفته و  کسی از جریان با خبر نشه...اخه پدر مادرم به من خیلی اعتماد داشتن و رو من یه حساب دیگه میکردن....من کار بدی نکرده بودم اما خب....یه پسر وارد زندگیم شده بود و....نمیدونین چه حالی داشتمگریه ....هنوزم یادم میفته تنم میلرزه ...هوا گرم بود اما من با حال بدی که داشتم تو اون گرما تا صبح زیر دوتا پتو خوابیدم خواب که چه عرض کنم... فقط کابوس میدیدم و تو خواب گریه میکردم...بالاخره فردا صبح شد و رفتم گوشیمو برداشتم دیدم خاموشه...روشن کردم دیدم سیم کارت توش نیست.آخ ...میخواستم همونجا بشینم گریه کنم و بزنم تو سرم که بدبخت شدم....دیگه همه چی لو رفته و فهمیدن....سریع زنگ زدم به دوستم  ملیحه(همون ستاره) و بهش جریانو گفتم...گفت یه جور بپیچون بیا خونه ما تا با داداشی حرف بزنی و هماهنگ کنیچشمک...رفتم خونه ملیحه و دیدم جریان کلی رو به داداشی گفته اونم زنگید تا با من بحرفه و من هی ریز ریز گریه میکردم واونم هی میگفت:نترس بابا...چیزی نشده....من حواسم هست که اگر زنگیدن چکار کنم تا منو داری غم نداری...گفتم ببخشیدا ایندفعه چون تو رو دارم کلی غم و غصه و نگرانی دارم....میگفت لو نمیره و اینقدر غصه نخور و  اصلا میخوای بشین با بابات منطقی صحبت کن خودت همه چی رو بگو!گفتم یهو بگو  خودمو بکشم دیگه!بگو زندگیم رو جهنم کنم دیگهعصبانی....اون وسطی گیر داده بود که من طاقت گریه هات رو ندارم اروم باش عزیزم....منم تو اوج عصبانیت اصلا حوصله این حرفاش رو نداشتمnot listening - New!....هی میگفتم  اخه دیگه چه جوری تو روی بابام نگاه کنم....ملیحه هم میگفت:اون بابا نمیفهمه که!اون که الان درکت نمکینه چی میگی!!!!منو میگی میخواستم محکم بزنم تو دهنش که اول فکر کنه بد حرف بزنهزبان ....اما خب به احترام دوستیمون هیچی نگفتم ولی بعد باهاش حرف زدم... حقم داشت خب...داداشی رو خوب نمیشناخت بعدها که بیشتر داداشی رو شناخت دیگه ازین حرفها نمی زد و میدونست که داداشی من با همه فرق دارهخیال باطل  ....خلاصه که دوران بی خبری ما شروع شد...بیخبری از داداشی...دیگه گوشی نداشتم و نمیتونستم با داداشی در ارتباط باشم....اما خب وقتی که تو اموزشگاه بودیم اکثرا عصر ها داداشی زنگ میزد به گوشی ملیحه و با هم حرف میزدیمon the phone - New!...بابا و مامانم چیزی نفهمیدن و قضیه به خیر و خوشی گذشتاوه....فهمیدم مشکلشون این بوده که من نصفه شبی SMS  میدادم و به فکر درسم نیستمخجالت ...تا یه مدتی زندگی ما به همین منوال بی گوشی میگذشت....whistling

**ادامه دارد**

پی نوشت١ :خسته شدم!دیگه بریدم...بابا اخه افسردگی که شاخ و دم نداره!دیگه حوصله هیچکی و هیچ چیز رو ندارم!زندگیم بی برنامه شده و رو هواست...همه فکر میکنن من خیلی آدم شاد و بی غمی هستم!خب دوس ندارم  غم و غصم رو تو جمع  دوستام ببرم و هی انرژی منفی بدم!اینجا هم که مینویسم واسه اینه که یکم سبک شم!درسته که گاهی با سمیه  یا خاله هام و...درد و دل  میکنم ولی نمیشه که همش بشم آینه دق!بالاخره هرکسی واسه خودش دغدغه هایی داره!همیشه سنگ صبور همه بودم و حتی در اوج ناراحتی هام سعی کردم واسه دوستام همزبون و سنگ صبور خوبی باشم اما خودم تنهام...واسم دعا کنین...من دارم خورد میشم....ناراحت

پی نوشت ٢ :ای خـــــــــــــــــداااااااااااااااااprayingتو رو قسم به هشتمین ستارت کمکم کن....گریهیا اما رضا...

پی نوشت ٣ : راستی به مامانم گفتم...گفتم که عاشقم...از داداشی واسش گفتمتعجب...بعدا میگم چه واکنشی نشون داد...شایدم نگفتم...اما فقط میتونم بگم مامان حق داره...ناراحتنگران

پی نوشت ۴: ببخشید خیلی حرف زدم و سرتون رو درد اوردم...دوستون دارم دوستای خوبم...اگه بهتون سر نمیزنم...یا کم میام...از رو بیمعرفتی نیست...میدونم که درکم میکنینقلبهمتون رو به خدا میسپارم...خدانگهدارrose

 

[ پنجشنبه ۱۳۸۸/٧/۳٠ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ] [ R....Tanha ] [ نظرات () ]

دیروز روز عجیب قریبی بود...از اول صبح بد اوردم!شب قبلش دیر خوابیدم و کلی استرس داشتم که صبح بتونم زود بیدار شم تا دیر به کلاس نرسم....ساعت 8 انقلاب داشتم و 9:40 هم شیمی معدنی...گرچه انتظار میرفت مثل کلاسای دیگه هفته اول تشکیل نشه اما خب واسم مهمه که جلسه اول سر کلاس حاضر باشم...خلاصه که ساعت 3 خوابیدم و ساعت 5 بیدار شدم!چشمتون روز بد نبینه خیلی حالم بد بود...حالتهای مسمومیت داشتم(برای رعایت حال دوستان از توضیح کامل وضعیتم خودداری میکنم)از طرفیم بدجور بدنم درد میکرد و ضعف داشتم و معده درد عجیبی داشتم.حالم اینقدر بد بود که به گریه افتادم...دیگه بجای دانشگاه راهی دکتر شدم...هرچی پیش میرفت حالم بدتر میشد...کم کم علائم سرماخوردگی داشت خوشو نشون میداد...گلو درد شدید که میزد به گوشم....همه جای بدنم یه مرگش بود و فقط به خودم میپیچیدم ...حالا کلی منتظر موندم تا نوبتم شهمنتظر...این دکتر هم که اینفدر معاینش طول میکشه که دوست داشتم برم خفش کنم....ولی از حق نگذریم دکتر خیلی دقیق و فهمیده ایه.بالاخره رفتم پیشش و طبق معمول یه ویروس جدید که اسمم نداره خفت بنده رو چسبیده بود...خلاصه اومدم خونه و دور از جون همتون مثل یه میت افتادم خوابیدم اونم زیر 2تا پتو ...ناهارم نتونستم بخورم و تا عصر خوابیدم...حدود ساعت 4 بود مامان بیدارم کرد خداحافظی کنه ....با سارا و بابا میخواستن  برن یه سفر کوچولوی 1روزه!خلاصه رفتن و بابا هم هی تاکید داشت که حتما بری خونه مامان بزرگتینا هااااا!!!!!گفتم عجب گیری کردیماکلافه!(تو دلم گفتما)!حدود ساعت 4:30 بود که داشتم با دوستم تلفنی صحبت می کردم دیدم SMS  اومد...نگاه کردم دیدم از داداشیه...یه  SMS خالی...واییییییییی  خدااااااااااااااااااااااااا یعنی درست میبینم؟؟؟؟داداشی SMS داده؟؟؟(چیه؟آهان حتما داری میگی اخه ادم مگه واسه یهSMS خالی هم ذوق میکنه؟؟؟نخیرم!احتمال میدادم که animation فرستاده و Nokia  هم animation  های sonyericson  رو نشون نمیده!)واسه همین کلی ذوقیدم و به دوستم گفتم و دوتایی خوشحال بودیم...منکه دیگه تمام بدنم یخ کرده بود و میلرزیدم...اصلا حال عادی نداشتم...شوکه شده بودم در حد بوندسلیگا!!!از خوشحالی زدم زیر گریه!دوستم گفت بابا گریه نکن بهش SMS بزن.منم خیلی عادی SMS زدم که: سلام.کاری داشتین SMS خالی فرستادینمتفکر؟؟؟...بعد از نیم ساعت دوباره2تا SMSخالی فرستاد!دوستم گفت بزنگ!گفتم : نه الان فکر میکنه هول کردم!(اخه نکه هول نبودمزبان)اما طاقت نیووردم و زنگیدم...یه پسر هم سن و سال داداشی جواب داد و با یه لحن بد مثل پسرای لات گفت: بلــــه؟؟؟بفرما؟؟؟گفتم ببخشید کاری داشتین SMSدادید؟یه خنده کرد و گفت:شما؟گفتم:شما SMS دادین؟از دوستای...(داداشی)هستین؟گفت:...کیه دیگه؟نه بابا!این شماره تو این گوشی بود ما هم SMS دادیم!بعد مثل دیوونه ها شروع کرد داد زدن!!!تو به چه حقی به من زنگ زدی؟کی به تو گفت به من زنگ بزنی؟اصلا تو کی هستی؟بعدم ریز ریز میخندید!!!منم که انگار به برق وصل شده بودم و حسابی شوکه بودمهیپنوتیزم!!!!فقط گفتم:واقعا براتون متاسفم و قطع کردم!پیش خودم گفتم یعنی دوستای داداشی بودن؟داداشی گفته اذیتم کنن؟اما هرچی فکر کردم دیدم داداشی به هیچ وجه این کار رو نمیکنه!اخه دلیلی نداره اینجوری کنه!داداشی شیطون بود اما مردم ازار و همچین ادمی نبود!دوست داشتم برم خفش کنم..پیش خودم گفتم شاید گوشیشو ازش زدن یا سر کارش کسی بیخبر گوشیشو ورداشته که داداشیو خرابش کنه!!مثل دیوونه ها گریه میکردم....انگار تازه داداشی رو ازم گرفتن...و اینکه یه لحظه تو دلم بهش شک کردم حس بدی بود...مثل خوره افتاده بود به جونم...دوست داشتم سرمو بکوبم به دیوار...اخه به عشقم شک کرده بودم...دست خودم نبود این حس لعنتی...از طرفی SMS که اومد و دیدم از طرف داداشیه شوک بدی بود برام...اونم بعد از  6ماه....آخه یعنی چیکلافه ؟؟؟؟؟اول زنگیدم به میترا(خالم) که دارم میام خونتون و یهو زدم زیر گریه...اونم کلی دلداریم داد و دیدم ظاهرا اونم حال خوشی نداره...بعد از تلفن اینقدر داغون بودم که حس رفتن خونه میترا هم نداشتم! بعد زنگ زدم به خواهر داداشی و گفتم:داداشی الان کجاست؟؟؟گفت سر کار!چطور مگه؟؟؟گفتم جریان اینه!گفت: نه بابا کار داداشی نیست.سر کار نمیتونه اصلا با گوشی کاری کنه چه برسه بخواد سرکار بذاره .کار اون نیست و تو که میشناسیش و....خلاصه قرار شد زنگ بزنه به داداشی و ته توی قضیه رو دربیاره...گفتم نگی من گفتمااااااا.!بعد از 45 نیم ساعت آجی کوچولوی داداشی  زنگید و گفت گوشیش رو زدن و ...وقتی بهش گفتم اینقدر نارحت شد(حالا خوبه گفته بودم نگو من بهت حرفی زدماابرو)هی میگفت...جونم اون اصلا سر کار نمیتونه SMS بده و تلفنشم به زور جواب میده و کارش خیلی سخته و...گفتم:خدا شانس بده...کاش یکی هم اینجوری هوای مارو داشت...خوش بحال داداشیت....آبجی کوچولو هم با یه ناز خاصی گفت:وا!...جون منکه همش هوای تورو دارم!خداییشم خیلی دخمل باحالیه.7 سال از من کوچیکتره ها اما اینقدر دخمل فهمیده و خوبیه که اصلا حس نمیکنم تفاوت سنی داریم...منکه خیلی دوسش دارم قلب....یکم اروم شدم وانگار دوباره داداشی رو بدست اووردم!خیال باطل 

اما همچنان در شوک به سر میبردم و تا 4 صبح نتونستم بخوابم و فقط داشتم فکر میکردم که چرا؟؟؟؟؟چرا اینجوری شد؟چرا کسی که گوشی رو زده به من SMS داده؟اخه خدایا چرا اینجوری شد؟شوک بدی بود برام!خدایا چرا تا میام به وضعیتم عادت کنم دوباره یه اتفاقی میفته و بهمم میریزه...؟؟؟؟خدایا خودت به خیر بگذرون....خداجون تنهام نذار....praying

پی نوشت 1: روز عجیب و سختی برام بود...همه چی یه هم پیچیده بودنگران

پی نوشت ٢: دوروزه تنهای تنهام!تنهاییم خیلی سخته هاافسوس

 

پی نوشت٣: دوست جونای گلم وبلاگ جدیدمم  لینک کنین بی زحمت!ممنون!بعضی پستها مشترکه!مثل همین پست!(کار بی معنییه؟میدونم اما یه دلیل شخصی داره!زیاد بهش فکر نکنین!)راستی تصمیم گرفتم ازین به بعد جواب کامنتهاتون رو به قول رها تو همون کامنتدونی بدم!میگم اگر نظرم بدین بد نیستااااا!راه دوری نمیره!دوستون دارمقلب...تا بعد...بای بای

[ جمعه ۱۳۸۸/٧/۱٠ ] [ ٧:۱٢ ‎ب.ظ ] [ R....Tanha ] [ نظرات () ]

*روزها میگذشت و من برای سلامتی داداشیم دعا میکردم...اون روزها واقعا برام مثل  برادر واقعیم بود...و من از خدا سلامتی داداشیم  رو میخواستم.....*

از اونجایی که تا حالا با هیچ پسری رابطه ای نداشتم قصد نداشتم هیچ وقت بهش زنگ بزنم اما یه حسی بهم میگفت  این با همه فرق داره... دیگه میشناختمش...یعنی عمده ی اخلاقهاش اومده بود دستم و به این رسیده بودم که ذات پاکی داره و خیلی دلش پاکه...اما میدونستم نباید وابسته شم و بهش دل ببندم و اون برام مثل یه داداشیه....حدودا یه ماهی نتونستیم با هم بچتیم و فقط off  میذاشتیم  گفت که خالش میخواد پسرشو بفرسته لندن میخوان داداشی رو هم باهاش بفرستن  دیگه دیوونگیم بیشتر شدهیپنوتیزم.دستام حس نوشتن نداشت و ناخودآگاه اشک از چشمام سرازیر شد! نمیدونم چرا...اخه منکه اونو ندیده بودم واسه چی اینجوری شدم.خدااااااااااااااااا این کیه که من اینجوری شدم واسش...؟؟؟؟؟؟؟خلاصه که فقط از خدا برگشتنشو میخواستم....

تو این مدت یکی دو باری زنگیدم اما نحرفیدم میخواستم صداشو بشنوم.یه بارم دوستم زنگید یه جورایی میخواست پیشنهاد دوستی بده دوستم گفت سلام من ستاره ام داداشی گفت خوب هستی که هستی. خیلی خشن و سرد برخورد کرد و خورد تو ذوق دوستم که من کلی با این حرکت داداشی حال کردم! ستاره گفت : وااا نوبرشو اوورده!فکر کرده چه خبره!چه به خودش گرفتا!این دیگه کیه!!ادم قحطیه که این داداشیت شده!!؟؟ منم یه لبخند رضایت بخش از ته دلم زدم و هیچی نگفتم!تو دلمم قند اب میشد و کلی خوشحال بودم!!!از خود راضی

اواخر فروردین (اوج خر خونی واسه کنکور) یه شب باهم چتیدیم وکلی جیغ و سوت و هورا و خوشحالی واسه اینکه برگشته.حالش خیلی خوبه و ایران میمونه. ابراز دلتنگی میکردیم و قلب...(داداشی بخاطر عشقولیش برگشت اما غافل از اینکه داشت منو عاشق خودش میکرد)میگفت تو هنوز نمیخوای عکستو نشونم بدی؟منم هیچوقت نشونش ندادم.من عکسشو دیده بودم هم خودشو همgf  شو که واسه هم میمردن اما دختره گذاشت و رفت عید فطرسال گذشته هم  که عروسیش بودداداشی هم در اوج ناباوری همه کلی خوشتیپ کرد و رفت عروسی طفلی داداشیم داغون شد)وسطای چتیدن بود که یهویی dc  شد.هم نگران شدم هم ناراحت.تصمیم گرفتم اس ام اس بدم.نمیدونم چرا این تصمیمو گرفتم....اس ام اس زدم:رفتی؟گفت شما؟دیوونه میدونست منم (خدایی تابلو بود که منم)تا 2 روز اذیتم کرد که اسمتو بگو..میدونم کی هستی اما خودت بگو.....از همون اولین اس ام اس پشیمون شدم.دلم شور افتاد خلاصه که بدجور ترسیدمنگران.به هر حال این اس ام اس بازیا ادامه پیدا کرد تا یه هفته بعدش که  دوستم (همون ستاره) بهش Missed  call  انداخت و اس ام اس داد .آخه خیلی اسرار داشت و از من مشتاق تر بود که من و داداشی جونم باهم تلفنی صحبت کنیم. داداشی سر کلاس بود به من اس ام اس داد که این شماره رو میشناسی گفتم اره دوستمه دست تو چیکار میکنه گفت اس ام اس داده خلاصه زنگید و کلی بادوستم کل کل کردن و تیکه انداختن خیلی با لحن تند با دوستم حرف میزد دوستم گوشی رو داد من بحرفم همینکه گفتم سلام چنان جیغی زد که ترسیدم(بعد از 7-8 ماه اشنایی تازه صدای همدیگرو شنیدیم ..).یه کمی حرفیدیم حس کردم حواسش پرته و گیج میزنه گفتم اگه مزاحمتونم(منم رسمی میحرفیدم روم نمیشد صمیمی و راحت باشم)خدافظی کنیم گفت نه الان تعطیل شدیم خیلی شلوغ پلوغه بچه ها انگار در قفسشونو یاز کردن .حالا هی حرف پیدا نمیکردم میگفتم ببخشید مزاحم شدمااا اخر گفت: ای بابا چرا اینقدر رسمی حرف میزنی و هی تعارف میکنی؟میدونی چندتا از این اس ام اس ها ازت دارم که عذرخواهی کردی و...راحت باش و... اما من همچنان خجالت میکشیدم.نیدونم چرا؟!؟!؟! پشت تلفن لپام گل انداخته بود.اینجوری   خلاصه حرفامون سریع تموم شد.بعد اس ام اس داد که ببخشید من خیلی بد حرف زدم و حالم خوش نبود گیج بودم دوستمم تعجب کرد که من چرا اینجوری حرف زدم....دیگه اس ام اس بازیا و تلفنا از طرف اون ادامه داشت و خیلی راحت ابراز علاقه میکرد اما من یه بارم نتونستم....افسوس

یه حس عجیبی بود این کتمان علاقم...من نمیتونستم این حس و این رابطه رو به کسی بگم و از کسی راهنمایی و همدلی بخوامخجالت اما بهترین دوستم خدای مهربونم بود که هیچوقت بهم نگفت وقت واسه شنیدن حرفات ندارم! هیچوقت از رو خصومت شخصی چوب لای چرخم نذاشت و همیشه بهم یه لبخند مهربون زد...شعر نمیگم...واقعا لبخندش رو حس میکردم...دست نوازشش رو سرم رو حس میکردم...خدایا قربونت برم که همیشه پیشمیبغل... دوست دارم خدای بزرگ و مهربونم....{#emotions_dlg.e11} خداجونم عاشقتم....{#emotions_dlg.e11}

*ادامه دارد....*

پی نوشت1 :چرا چپ چپ نگام میکنینناراحت؟؟؟دیر آپ کردم؟؟؟جواب کامنتاتون رو ندادم؟؟؟میدونم...بابا باور کنین درگیرم...همه کارهام به هم پیچیده و سردرگمم...یاد آوری اون روزها هم بیشتر عذابم میده...شما که نمیدونین من چه حالی دارم آخه!اینقده همه چی به هم پیچیده که واقعا خسته شدماوه!من اینجا فقط از دلتنگیام واسه عشقولیم میگم اما یه کوه از مشکلات و کار دارم که رو دوشم سنگینی میکنه...تنها توکل به خدا و درسی که از داداشی گرفتم ارومم میکنه....درسی که از داداشی گرفتم صبر و تحمل بیش از اندازست و لبخند زدن به زندگی...داداشی میگفت نذار این زمین پست بفهمه که تورو غمگین و خستت کرده...هیچ وقت تسلیم سرنوشت و مشکلاتش نمیشد...

پی نوشت 2 : راستی اینجا خبرهای جدیدی داره میشه!سر بزنین...چشمک

[ سه‌شنبه ۱۳۸۸/٧/٧ ] [ ۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ R....Tanha ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ... تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ... لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ... که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پر شیار ... لمس کن لحظه هایم را ... تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم٬ لمس کن این با تو نبودن ها را... لمس کن...
نويسندگان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب
 
امکانات وب

کد آهنگ


تبادل لینک

فروش بک لینک